بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
کودکانه های کیان و کارین
کودکانه های کیان و کارین

ماجراهای کیان و کارین

پسرم ،‌ كيان در 15 آذرماه 1386 به دنيا قدم گذاشت .

 يه صبح باروني لطيف و زيبا ... پسركي از جنس عشق ،‌ به زندگي ام رنگي تازه زد .

و من مادر ناميده شدم . به خاطر وجود تو مادر شدم و لبريز از عشق .

 تو گريه مي كردي و من با تمام وجودم ،‌ با تمام ذرات وجودم ،‌ خدا رو شكر مي گفتم .

و چقدر ساده و بي اندازه دوست داشتني ... شدي تمام دنياي من

 پسركم ،‌ دقايق و ساعات و روزها ميگذرند و همه آرزوهايم را ، تمام اميدهايم و تمام دعاهايم را براي تو به يادگار مي گذارم .

برايت از يگانه بي همتا خواستارم :

ايمان ،‌ سلامتي ، ‌سعادتمندي ، موفقيت خوشبختي و عشق

و خداوند در 4 اسنفد ماه 1388 با تولد كارين ،‌ نعمت را برما تمام كرد ..

اسفند داشت نفس هاي آخرش رو مي كشيد ..

 بهار اون سال ،‌ 26 روز زودتر به خونه ما رسيد .

همه جا بوي بهار گرفت . همه ما بوي بهار گرفتيم .

بهاري كوچك با مهرباني اي بزرگ ..

رنگين كماني از شور زندگي

 مهربان دختر من ، كارين نام گرفت .

كارين يعني مهرباني ،‌ يعني زندگي

يعني اميد يعني همه چيزهاي زيبا و دوست داشتني هستي .

 كارين ،‌ دختر كم تمام خوبي هاي دنيا رو برايت آرزومي كنم .. دوستتون دارم .

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391ساعت 17:25 توسط zozo |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

-------------------------------------------------------------

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها
 
 فقط" شر" و " آفت" می بینی !
-----------------------------------------------------
می‌دونی"بهشت" کجاست ؟
 
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
 
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
---------------------------------------------------------------
ماندن به پای کسی که دوستش داری
 
 قشنگ ترین اسارت زندگی است !
----------------------------------------
می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما
 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...
 

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391ساعت 17:10 توسط zozo| |

پنجشنبه ، کلاس فوق العاده داشتم ..

 خیلی وقت بود که کیان می خواست با من بیاد دانشگاه ..

 من هم این فرصت رو غنیمت شمردم ، چون با بچه ها ، قرار کرکسیون داشتم و برنامه کلاس جوری بود که اومدن کیان باعث به هم ریختن کلاس نمی شد .

 کیان تجربه حضور در دانشگاه رو خیلی زیاد داره . و بهترینش وقتی بود که در جلسه دفاع پایان نامه ام شرکت کرده بود . هیچ وقت یادم نمی ره که یه رانی دستش بود ، وسط دفاع اومد کنارم که مامان رانی رو باز کن ، تازه دو سالش شده بود . اون روز هم بین استادام کلی طرفدار پیدا کرد و البته باعث شد هیات داوران هم یه کم با ملاطفت بیشتری طرح و بررسی کنند .

و اما پنجشنبه گذشته . کارین هنوز خواب بود که از خونه اومدیم بیرون . پسرکم مثل جنتلمن ها تیپ زده بود ، یه  کت صورمه ای و البته کالج پوشیده بود ..

می تونید تصور کنید که حضور کیان بین اون همه دانشجو چه عکس العملی داشت؟؟!!

همه عاشقش شده بودند . جالب این بود که استادا همدیگه رو صدا می کردن و کیان رو به هم نشون می دادن . شاید حضور کیان در اون جو جدی خیلی جالب بود .

خدا رو شکر من هم به کارم رسیدم ، چون یا کیان داشت به بقیه کلاس ها سرک می کشید یا با موبایل من بازی می کرد .

یکی از استادا می گفت : همه استادای اینجا دختر دارن ، یه قرار بذاریم دخترم و ببینید و بعدش کلی خندید که ببین چه روزگاری شده ، ما باید از پسر مردم درخواست قرار کنیم . ما هم کلی خندیدیم .

خلاصه پسر کوچولوی ما کلی خواستگار پیدا کرد . خبر نداشتن که می خوام پسر و دخترم رو ترشی بندازم ................

 

موضوع : کیان کوچولو

نوشته شده در شنبه 30 ارديبهشت 1391ساعت 18:50 توسط zozo| |

((((((با سلام و احترام

تبریک نی نی وبلاگ را به جهت کسب رتبه کیان جان پذیرا باشید.
همچنین این مجله با چاپ عکس دلبند شما، برای خود افتخار کسب کرد.
نی نی وبلاگ نیز برای میزبانی و ثبت خاطرات فرشتگانی همچون دلبندان شما به خود می بالد.

به امید سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر فرزندان عزیزتان در تمامی مراحل زندگی

با سپاس ))))

دوستت داريم ني ني وبلاگ

و ما هم به خودمون مي باليم كه ني ني وبلاگي هستيم .

موضوع : کیان و کارین و دوستان

نوشته شده در چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391ساعت 18:06 توسط zozo| |

عصر شنبه  هفته گذشته از طرف سيب سبز با ما تماس گرفتند تا كيان رو براي عكس روي جلد به آتليه ببريم . به زحمت موفق شدم ، كلاس يكشنبه رو كنسل كنم ،‌ و از بدشانسي، كيان همون روز سرماي شديدي خورده بود و آبريزش بيني اش قطع نمي شد ،

اما با وجود اين ،‌ از اونجايي كه خيلي وقت منتظر بودم تا نوبت به كيان برسه ،‌ ترجيح دادم اين فرصت رو از دست ندم .

و من و كيان صبح يكشنبه ،‌ رفتيم آتليه ، از قبل يه ماشين كنترلي واسش گرفته بودم و دادم به آقاي بيگلري ،‌ تا به عنوان جايزه به كيان بدن . طفلي كيان اينقدر مريض بود كه حتي حال نداشت روي پاهاش بايسته ، اما به عشق ماشين ،  كمي با عكاس همكاري كرد ، البته من چند  تا از عكس ها رو ديدم ، واقعا فوق العاده شده بود .

هفته گذشته ، مدام به اين فكر مي كردم كه عكس كيان رو ي جلد چه جوري مي شه ، اصلا بين اون همه لباس كدوم لباسش رو انتخاب مي كنن ؟؟ و امروز مجله به دستم رسيد . اولش اصلا كيان رو نشناختم ، و حسابي از اينكه اولين تي شرتي كه تنش بود انتخاب شد ه بود ... (( اين لباسي بود كه كيان توي راه آتليه پوشيده بود و وقتي گريمور موهاش رو درست كرد ، گفت كمي ديرتر در بياريد تا موهاش خراب نشه . ))

 شايد معيار خاصي براي انتخاب عكس داشتند

اما به هر حال تجربه خوبي بود ،‌ ديدن عكس كيان روي جلد و روي گيشه ...

كيان در جشنواره گلهاي باغ بهشت سيب سبز ، نفر دوم شد ...

كيان از ديدن عكسش خيلي ذوق كرد و كارين يه عالمه گريه كرد كه چرا عكس من روي جلد مجله نيست و مجبور شدم عكس كارين رو با فوتوشاپ درست كنم ..

 احتمالا بايد پرينت هم بگيرم

دوست ها گلم ، يه بار ديگه از اينكه ما رو در اين مسير همراهي كرديد ،‌ سپاسگذارم ...

 

نتمن

موضوع : کیان کوچولو

نوشته شده در سه شنبه 19 ارديبهشت 1391ساعت 15:08 توسط zozo| |

اولين روز سفر ، رفتيم زيارت امام رضا ،‌ اما عكسبرداري ممنوع بود و نتونستم از بچه ها عكس بگيرم .

اما براي كيان خيلي جالب بود ،‌ مخصوصا بلندي يكي از منارها .

مي گفت مامان اينجا چقدر برج ميلاد داره .

چهارشنبه هم رفتيم باغ وحش .

روز خيلي خوبي بود . حداقل به من كه خيلي خوش گذشت . هميشه همينجوره ، هر جايي كه بچه ها راضي باشند انگار بهترين جاي دنياست .

كارين تا حالا اينقدر حيوونارواز نزديك نديده بود . تصور كنيد وقتي از ديدن يه مورچه اينقدر ذوق مي كنه ، در برابر اون همه شير و پلنگ و كروكوديل چي كار بايد بكنه .

هم دوست داشت بهشون دست بزنه ، هم گريه مي كرد كه من مي ترسم . خيلي سعي كرد مثل كيان به لاماها نون خشك بده ، اما نتونست . 

گريه مي كرد كه الان كارين  و مي خوره .

موضوع : کیان و کارین و دوستان

نوشته شده در جمعه 15 ارديبهشت 1391ساعت 9:47 توسط zozo| |

بدون هيچ برنامه ريزي اي ، برنامه سفر ، رديف شد .

يكي از دوستاي بابا داريوش ، همه كارهاش رو كرده بودند و به ما هم خبر دادند و ....

اين جوري شد كه ما دوشنبه ، ساعت 17 از ايستگاه راه آهن تهران به سمت مشهد حركت كرديم .

اين اولين مسافرت من به مشهد با قطار بود ،‌ همين قدر كه قرار نبود اين راه رو رانندگي كنيم ، اون هم با وجود دو تا وروجك شيطون دنيا ارزش داشت .

البته يه مسافر كوچولوي ديگه هم داشتيم ، آنيتا ،‌ آنيتا از كيان 2 ماه كوچيكتره .

هر چي كه بود ،‌ مطمئنم به سه تا يي شون خيلي خوش گذشت ، مخصوصا بخشي كه قرار بود ،‌ روي تخت طبقه بالا بخوابند .

اونجا شده بود خونه كيان و التماس مي كرد كه مشهد نريم ، خونه خودم بمونيم .

بابات خوب ، ننه ات خوب !!!! حالا بذار برسيم .

كارين هم از همون اول با مهماندار رفيق شده بود و 5 دقيقه يكبار مي رفت جلوي بوفه ، و يه لبخند تحويلش مي داد و با يه خوراكي جديد بر مي گشت . اگه بگم تموم راه ، دهنش داشت مي جنبيد ، اغراق نكردم . باباي آنيتا ،‌ تو كف كارين مونده بود . آخه آنيتا هم مثل كيان ، علاقه زيادي به غذا خوردن نداره .

و اين داستان ادامه دارد ...

موضوع : کیان و کارین و دوستان

نوشته شده در دوشنبه 11 ارديبهشت 1391ساعت 20:36 توسط zozo| |

اين چند روز گذشته ، خيلي منتظر مجله سيب سبز بوديم . هفته اول بعد از تعطيلات نوروز بود كه تماس گرفتند و گفتند كيان جزء بچه هاي انتخاب شده است و وقت عكاسي اتليه نيلچي رو به مادادند . شنبه ساعت   3 عصر 

جشنواره امسال با سال گذشته خيلي متفاوت بود . در جشنواره 89 ،‌ فيناليست ها از بهمن ماه معرفي شدند و تاقبل از سال جديد برنده ها معرفي شدند ،‌ اما امسال ، جشنواره ، سيب سبز اصلا حال  و هواي خوبي نداشت .

حتي در شماره قبل نوشته بودند كه بچه هاي برگزيده در شماره اول ارديبهشت ماه ، معرفي مي شوند . امادر این شماره نوشته بودند كه معرفي موكول شده به شماره بعدي .

اما بگذريم ...

سه شنبه از طرف كانون ايران نو با ما تماس گرفتند ، اين كانون اكثر تيزرهاي تبليغاتي صدا و سيما رو مي سازه . ازما خواستنند تا كيان رو واسه تست دوربين ببريم .

چهارشنبه ساعت 3 قرار گذاشتيم .

من تا ظهر كلاس داشتم و بعد از كلاس ، اول كارين رو گذاشتم خونه مامان منظر و با كيان و مامان راه افتاديم . در فاصله بين راه ،  كيان خوابش برد و وقتي رسيديم و بيدارش كردم حسابي خواب زده و كلافه و بد اخلاق بود .

به هر حال آقاي الويس ، ارتباط خيلي خوبي با كيان برقرار كرد ،‌ يه ايگوآناي خيلي خوشگل هم داشتند ، كه كيان تا حالا از نزديك نديده بود .

اونجا عكس كارين رو هم نشون دادم و ايشون قبول كردند تا پنجشنبه كارين رو هم ببريم براي تست .

فرداي همون روز كيان هم با ما اومد و اول از همه رفتند سراغ ايگوآنا كه كارين خيلي ترسيد و دوئيد دنبال من

" من مي ترسم ، الان من و مي خوره "

آخه كارين خيلي شجاعه ، وقتي عكس هاش و مي ذاشتم كنار تنگ ماهي ، گريه مي كرد كه عكسامو بردار ، ماهي كارين و مي خوره .

كيان هم كه حسابي اون محيط واسش عادي شده بود ، با هيچ كس احساس رودر وايستي نمي كرد .

اونجا صدرا كوچولو رو هم ديديم  "little gentleman"

صدرا از بچه هاي سيب سبزه كه جز ده نفر برگزيده امسال جشنواره است .

البته قبلا در جشن سيب سبز باصدرا كوچولو و خانواده اش آشنا شده بودم .

" مامان صدرا ، اگه به وبلاگ ما سر زدي ، لطفا حتما آدرس وبلاگ گل پسرت رو بذار ، مرسي "

موضوع : کیان و کارین و دوستان

نوشته شده در شنبه 2 ارديبهشت 1391ساعت 20:05 توسط zozo| |

 

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391ساعت 16:07 توسط zozo| |

 

سلام !!

 

اين هم فسقلي هاي من در نخستين لحظه هاي آغاز سال نو !!

 

كارين رو به زحمت از خواب بيدار كردم . همينجور كه توي بغلم نشسته بود ، داشت خوابش مي برد ، خيلي بامزه شده بود و خنده دار .

ما چند روزي رو هم رفتيم ، شمال

با عمه ها و عموي كيان و كارين . البته عكس خيلي كم انداختم و بيشتر فيلم گرفتيم .

كارين و دخترعموش آيسل كه بي نهايت رابطه خوبي با هم دارند . هر جا مي رفتيم دست هم و مي گرفتم و مواظب همديگه بودند . آيسل 4 ماه از كارين بزرگتره

 

 

 

موضوع : كيان و كارين و نوروز 1391

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردين 1391ساعت 15:58 توسط zozo| |

عيدتون مبارك

 

منبع : http://www.shahrzadpress.com/

موضوع : كيان و كارين و نوروز 1391

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390ساعت 10:24 توسط zozo| |


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت